strategistbanoo

آموزش مبانی استراتژیست

strategistbanoo

آموزش مبانی استراتژیست

جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۲:۵۸ ق.ظ

درس ششم: من غافل نمی شوم

درس ششم: من غافل نمی شوم

کودک امروز شما، جوان بالغ فرداست. زندگی آینده او سرشار از مشکلات و بحران هایی خواهد بود که برای هریک نیازمند انتخاب تصمیم درست، است. به همین دلیل، هر انسانی نیازمند به دانش تصمیم سازی است.

کلید آموزشی برای قدرت تصمیم سازی، تقویت قوه‌ تشخیص، است. و این در صورتی ممکن می‌شود که دو دسته تصمیم را ببینیم

1-    راه های بسیاری وجود دارد، البته، تصمیم ما انتخاب راه درست است. مثال: برای حرکت ما از تهران به اصفهان، (قطار – هواپیما – چند جاده و اتوبان زمینی...) وجود دارند. یکی پیش از ما این راه ها را کشیده و آماده کرده است. ما باید، یکی را انتخاب کنیم.

2-    هیچ راهی وجود ندارد. باید تصمیم های گوناگون، پیش بینی کنیم و از میان این تصمیم ها یکی را برگزینیم. همانند عبور از بیراهه و بیابان، که برای عبور از آن، باید خودمان، جاده احداث کنیم. در این صورت با انواع ابزار لازم، جهت یابی کرده و مقصدمان را مشخص کنیم. سپس جاده عبورمان را بسازیم.

در این مجموعه، با کمک چند روش، انسان‌هایی برای آینده تربیت می کنیم که هیچگاه در برابر مشکلات، درمانده و ناتوان نباشند.

روش اول: آیت مداری

انسان اگر بخواهد، یک تصمیم خوب و الهی بسازد، باید به زبان تصمیم سازی خدا آشنا باشد. همانند کسی که می خواهد معمار خوبی باشد؛ او باید، معماری را کامل، بشناسد.

یکی از راه های تصمیم سازی مناسب، این است که ببینیم خدا چه تصمیم هایی را در جهان خلقت ساخته است.

همواره در زندگانی، خودتان را در حال گذر از جاده تصور کنید. جاده زندگانی که خداوند متعال، ما و آن را خلق  کرده است. و انبیا (صلی الله علیه وآله وسلّم) را فرستاد تا این جاده را بنا کردند. و سپس ائمه (علیهم السلام) را قرار داد تا قواعد راهنمایی و رانندگی در این جاده را به ما بیاموزند و تذکر دهند. تابلو های راهنمایی که در این جاده قرار داده شده است، هر لحظه، تصمیم درست، برای لحظه بعدی را به ما هشدار می دهد. که اینجا باید بپیچیم. جایی دیگر اجازه سبقت داریم و در جایی دیگر خیر.

آیات الهی، تابلوهای راهنما برای همه موجودات عالم هستند. هر پدیده طبیعی که از موجودات و گیاهان می ‌ینید، هرکدام همچون یک نـُـت موسیقایی هستند که در کنارهم یک ارکسر بی نظیر شده و کلام خداوند، خالق هستی را بیان می کنند. البته دیدن و شنیدن این سخنان خدا، برای کسانی مهیاست که گوش جان و فطرت خویش را گشوده باشند. می خواهیم نسلی تربیت کنیم که با فطرت پاک خود، از کلمات خداوند در مخلوقات او پرده گشایی کنند.

درس امروز: من غافل نمی‌شوم!

مقدمه

همچون درس های پیشین، در زمان مناسبی که ذهن کودک دل‌بند تان، آماده شنیدن است، درس امروز را آغاز می کنیم:

بند اول: معرفی آیت

ابتدا شرحی از قورباغه را به کودک بیان می کنیم:

« قورباغه، حیوان خون‌سرد و دو زیست است. یعنی هم در زیر آب و هم در خشکی زنده می‌ماند. گوشت این جاندار برای ما مسلمانان، حرام است.  خدا به ما اجازه نداده که این حیوان را بخوریم. اما غربی ها که مسلمان نیستند، همه چیز را می خورند. فرانسوی ها، قورباغه پخته را خیلی دوست دارند. بر خلاف حقوق حیوانات برای پختن آن، این حیوان بیچاره را زجرکش می کنند. و در حق او مرتکب جنایت می شوند.

آنها قورباغه را زنده زنده در قابلمه پر از آب می گذارند. سپس قابلمه را روی اجاق گاز گذاشته و آتش اجاق را روشن می کنند. قورباغه خون‌سرد است و متوجه داغ شدن آب نمی شود. آب داخل قابلمه کم کم داغ می شود و قورباغه وقتی می فهمد که در آن زنده زنده کباب می شود و درد می کشد.

سعدی، شاعر بزرگ اسلام و ایران می گوید:

میازار موری (مورچه) که دانه کش است                                  که جان دارد و جان شیرین، خوش است

ما هیچگاه، مجاز به کشتن حیوانات نیستیم. مگر در مواردی که آن هم برای خود راه و روشی دارد تا حیوانی که کشته می شود، درد نکشد. مثل کاری که مسلمان ها می کنند. آنها گوسفند، مرغ و هر حیوان حلال گوشت را قبل از کشتن آب می دهند و سپس او را به روشی خاص سر می برند که حیوان درد نمی کشد.

کشتن حیوانات به روش فرانسوی ها که قورباغه بیچاره را می کشند، بی رحمی ست. هر کس به دیگران رحم نکند، پس خدا هم به او رحم نمی کند.

بند دوم: بیان حکمت این آیت در قالب داستان

حالا وقت آن رسیده تا استراتژی قورباغه و نحوه واکنش مناسب با آن را در قالب یک داستان به کودک بازگو کنیم.

متن داستان:

قوری، قورباغه‌ ی شاد و شنگول، بر روی برگ‌های پهن گیاهان آبی، در برکه‌ی آرام و زیبایی نشسته بود و حمام آفتاب می‌گرفت. او که تازه از یک شنای طولانی در برکه، از آب خارج شده بود، اکنون بر روی برگ پهن، استراحت می‌کرد. مگس‌ها وز وز کنان در سطح برکه پرواز می‌کردند و از اطراف قوری می‌گذشتند. اما قوری که در حال چرت‌زدن بود، حوصله‌ی شکار آن‌ها را نداشت. خب! اشتها نداشت، و اگر گرسنه بود، به طورحتم با زبان بلند خود، آن‌ها را صید می‌کرد.

سارکو، که مرد حیله‌گر و شکارچی ماهری بود، سوار بر قایق پارویی کوچک خود، در سطح برکه، مشغول پاروزنی و گشت و گذار بود؛ او در جست و جوی چیزی بود!

به آهستگی پارو می‌زد، تا صدای حرکت قایق او، در برکه نپیچد. تلاش می کرد، کسی را غافلگیر کند، یا شاید جانوری را!

******

سارکو، مرد موذی و طمع‌کار، در حالی که به آرامی پارو می‌زد، یک دفعه از دور قورباغه‌ی سبز زیبا را دید. لبخندی موذیانه زد و از خوشحالی زبان خود را در آورد و در اطراف دهانش چرخاند و لب‌هایش را خیس کرد. آرام آرام به آن قورباغه نزدیک شد. آن قورباغه‌ی سبز در حال چرت‌زدن، همان قوری بود. قایق سارکو به او نزدیک شد. سارکو، بدون این‌که چشم از قوری بردارد، آرام دست دراز کرد و دسته‌ی سبد توری شکار را در کف قایق به دست گرفت. آن را بلند کرد. در یک لحظه، از بالا به سمت قوری فرود آورد. هدف سارکو این بود که سبد توری را بر روی برگ گیاهی که قوری بر آن نشسته بود بیندازد، تا قوری در آن اسیر شود. سبد تور از بالا فرود آمد و یک‌باره قوری از چرت پرید؛ احساس خطر کرد و از جای خود پرید و از روی برگ، جست زد. اما دیر شده بود. در حال پریدن، با تور سبد که از بالا به سمت او می‌آمد برخورد کرد و گرفتار شد؛ او اسیر سارکو شد.

سارکو، لبخند پیروزی می‌زد. سبد تور را به داخل قایق کشید و با دست، قوری را از تور جدا کرد. قوری وحشت کرده بود؛ بهت زده، سارکو را نگاه می‌کرد. سارکو، او را درون سطل کوچکی قرار داد و در آن را بست. درون سطل تاریک بود. قوری، نگران بود و دلهره داشت: خیلی ترسیده بود.

******

قوری نمی‌دانست، چقدر زمان گذشت.  بالاخره مدتی بعد، سارکو او را از سطل تاریک خارج کرد. قوری هم‌چنان وحشت‌زده بود. سارکو، سرخوش و خوشحال، با صدایی مبهم، آواز می‌خواند.

قوری را جلو صورت خود آورد و از نزدیک آن را نگاه کرد. موذیانه با خود اندیشید: چه ناهار خوشمزه‌ای!

آرام قوری را در درون آب سرد قابلمه، گذاشت. قوری که در آب قرار گرفت، احساس آزادی کرد؛ دست و پا زد و در سطح آب قابلمه، بهت زده اطراف را نگریست. نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است و چه اتفاقی قرار است بیفتد! چرا این مرد بدقیافه او را شکار کرده! ظرف آبی که درون آن قرار دارد، چیست؟

قوری به این پرسش‌ها فکر می‌کرد که صدای سارکو را شنید. سارکو رو به قوری می‌گفت: قورباغه‌ی تپل! در این آب تمیز خودت را بشوی! آفرین پسر خوب!

قوری، آرام شد. نگرانی را کنار زد. با خود اندیشید: «شاید، این مرد، یک دانشمند است که روی جانوران تحقیق می‌کند! او مرا گرفته است تا آزمایش‌های علمی و تحقیقات خود را درباره من ،انجام دهد! »

با آرامش خود را در آب قابلمه غوطه‌ور کرد. چشمانش را بست و اندیشید: «کاش مگسی از اینجا عبور می‌کرد تا او را شکار کنم. گرسنه شده‌ام. اینجا که غذا پیدا نمی‌شود!»

******

سارکو که هم‌چنان آواز می‌خواند و در آشپزخانه، کارهای خود را انجام می‌داد، به سمت قابلمه آمد و نگاهی به قورباغه انداخت. انگشت خود را در آب کرد و متوجه شد که هنوز آب گرم نشده است. آرام و زیر لب غُر زد: «این جوری که خیلی طول می‌کشد تا آب به جوش بیاد! ای کاش قورباغه را هم می‌شد مثل مرغ یا ماهی پخت و خورد. مجبورم، همین‌طوری توی قابلمه آب‌پز کنم.»

سارکو بی‌رحم، شعله‌ی اجاق را زیاد کرد، اما متوجه شد که قورباغه او را نگاه می‌کند. سارکو بدجنس، با خنده‌ای شیطنت‌آمیز گفت: «قورباغه‌ی تپل، راحت باش، شعله را زیاد کردم تا آب وان گرم شود و تو بهتر حمام کنی. راحت باش، راحت باش.»

قوری با خود اندیشید: «نام این ظرف که من در آن هستم، وان است! این وان برای حمام کردن است. آب وان گرم شود برای حمام بهتر است! اما برای ما قورباغه‌ها که آب سرد و گرم مهم نیست! پس هدف این مرد بدقیافه چه بود؟»

با این فکرها، دوباره نگرانی به سراغ او آمد. آب قابلمه کم‌کم گرم می‌شد. قوری خطر را حس کرد. به لبه‌ی قابلمه نزدیک شد و بیرون را نگاه کرد، مرد بدجنس یک سینی آماده کرده بود که در آن سبزی و گوجه چیده بود و مشغول چیدن هویج‌های خُرد شده در آن بود.

قوری فهمید که در چه وضع خطرناکی قراردارد. «این مرد جنایتکار، می خواهد، مرا در آب بپزد و در این سینی قرار داده و بخورد.»

ترسید. وحشت کرد. وای! چه باید بکند؟

خون سردی خود را حفظ کرد و ترس را کنار زد.

-         « باید فکر کنم. نباید بترسم. با ترس به نتیجه نمی‌رسم. باید راهی پیدا کنم تا از این مهلکه فرار کنم.»

دست‌های او در لبه‌ی قابلمه، گرم شد. فهمیدکه وان حمام او، یا همان قابلمه، داغ می شود. آب هم گرم شده بود و قوری احساس کرد، پیشانی‌اش عرق کرده است.

به سطح آب نگاه کرد، و فهمیدکه از سطح آن، بخار به هوا می‌رود.

نگرانی او بیشتر شد. باید کاری می‌کرد. یک‌بار دیگر بیرون را نگریست. مرد بدجنس و بی‌رحم در حال بیرون بردن زباله‌ها، از آشپزخانه بود.

قوری خیلی خوشحال شد. فرصت خوبی بود. آب به سرعت گرم می‌شد. قوری تصمیم خود را گرفت.

همه‌ی نیروی خود را جمع کرد و از درون آب قابلمه، جستی‌زد و بیرون پرید. از قابلمه و سکوی اجاق گذشت و به کف آشپزخانه فرو افتاد. لحظه‌ای مکث کرد. اطراف را نگریست و به سرعت از در خارج شد و با جست‌های بلند و سریع، خود را به  حیاط رساند. مرد بدقیافه به درون خانه برمی‌گشت. قوری خود را پنهان کرد. مرد بدجنس رد شد و قوری به جست و خیزهای بلند خود ادامه داد.

با سرعت از حیاط خانه‌ی ساحلی خارج شد و خود را به ساحل برکه رساند. قلب او تندتند می‌زد. آب برکه را دید. خوشحال شد. فهمید که نجات پیدا کرده است. قبل از این که آخرین جست را بزند و به آب بپرد، لحظه‌ای به عقب نگاه کرد. صدای سارکو بدجنس را شنید. او بالای پله‌های خانه‌ی ساحلی ایستاده بود و با کارد آشپزخانه که در دست داشت، او را تهدید می‌کرد: «قورباغه‌ی لعنتی، بایست. تو ناهار منی! تو حق نداری فرار کنی. بایست. بایست. برگرد.»

قوری خنده‌ی پیروزمندانه‌ای کرد و جستی زد و به درون آب برکه پرید؛ شناکنان به اعماق برکه رفت و از نظر دور شد. با خود اندیشید: مرد بی‌رحم ابله، فکر کرده بود که من گول می‌خورم و می‌ایستم تا او آب را داغ کند و مرا بپزد و بخورد! هیچ‌ وقت، یک موجود زنده‌ی باهوش و فهمیده، اجازه نمی‌دهد، اطراف او را گرم کنند تا او پخته شود.

پایان داستان

بند آخر: عبرت

آنچه، با درس امروز به کودک آموختیم:

1-    ایجاد حس نفرت، در کودک نسبت به آزار حیوانات. زیرا کسی که به راحتی بتواند حیوانی را آزار بدهد، در حق انسان‌های دیگر نیز همین عمل را مرتکب می‌شود.

2-    باید، کودکان دل‌رحم پرورش یابند. با درس امروز، غیر مستقیم، رأفت اسلامی را در قلب کودک نهادیم.

3-    مهم است که کودک بداند، جنایت در حق حیوانات در گذشته و امروز در غرب، فرانسه و سایر کشورهای اروپا یی و آمریکایی، انجام می‌گیرد. و حتی این عمل فرانسوی‌ها تبدیل به یک ضرب المثل سیاسی شده است به نام استراتژی قورباغه.

4-    گاهی دشمن برای ضربه وارد کردن به ما، ( چه شخص ما و چه جامعه ی ما) به طور غیر مستقیم عمل کرده و محیط اطراف را برای ما، نا امن می‌کند.

5-    خداوند، درقرآن کریم می فرماید: انسان همیشه، بایدآماده ی هجرت باشد.

حرف خود را این طور بیان کنیم:

« همیشه، دشمنان به ما مستقیم حمله نمی کنند. بعضی وقت ها دشمن برای شکست دادن ما، محیط اطراف را نا امن می‌کنند تا ما خود به خود، نابود شویم. همانند جنایتی که فرانسوی ها در حق قورباغه‌ها برای پختن آنها می‌کنند. که حتی این عمل آنها امروز تبدیل به یک ضرب المثل سیاسی شده. به آن می گویند استراتژی قورباغه. برای مثال، کشوری را تحریم می کنند.

تحریم یعنی نانوای محل به شما نان نفروشد. میوه فروش و سبزی فروش به شما میوه نفروشد . بقالی به شما جنس نفروشد. راننده ی تاکسی شمارا جا به جا نکند. این طوری شما تحریم می شوید.

اما قورباغه ی زرنگ قصه ی ما، غافل نشد. او فهمید که سارکو برایش نقشه کشیده تا او را آب پز کند و بخورد. و برای همین بیرون پرید و هجرت کرد.

قرآن کریم هم به ما می گوید: همیشه مراقب باشید و غافل نشوید تا کسی نتواند محیط را برای شما نا امن کند. قرآن عزیز به ما می گوید: هر زمانی که اطراف شما از اعمال بد و زشت، پر شد، شما باید به سوی خدا هجرت کنید. یعنی به جای اینکه شبیه دیگران شده و به زشتی ها عادت کنیم، از تمام اعمال بد و زشت فرار کرده و به سوی خدا پناه ببریم.

اگر در جایی که ما زندگی می کنیم، مواد مخدر ( موادی که دیگران را معتاد می کند و دل و عقل آنها را کم کم از بین می برد ) بفروشند، یا آدم ها بسیار دروغ بگویند ، یا اینکه جرم و جنایت در محل زندگی ما زیاد باشد ، چنین محیطی  می خواهد، مثل همان دیگ آب جوش، ما را آب پز کند.

پس وقتی، محیط اطراف ما پر از کارهای زشت و بد، می شود، باید هجرت کرده و به خدا پناه ببریم و نباید مثل بقیه ، معتاد و دروغگو و خلافکار بشویم. »

«پایان درس امروز»

نظرات (۱)

۲۸ آذر ۹۹ ، ۰۲:۵۸ کوشا ساعی
به جمع کاربران بلاگ بیان خوش آمدید.
این یک نظر آزمایشی است.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی