strategistbanoo

آموزش مبانی استراتژیست

strategistbanoo

آموزش مبانی استراتژیست

جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۲:۵۸ ق.ظ

درس اول: من هم پروانه می شوم

درس اول: من هم پروانه می شوم

من هم پروانه می شوم


کودک امروز شما، جوان بالغ فرداست. زندگی آینده او سرشار، از مسائل، مشکلات و تنش هایی خواهد بود که برای هریک نیازمند تصمیم درست است؛ به همین دلیل، هر انسانی نیاز دارد که به دانش تصمیم گیری مجهز شود.
در این مجموعه نوشتار که شماره دوم آن را می خوانید؛ روش های دینی برای آموزش مهارت تصمیم گیری به کودکان را به والدین و معلمان عزیز بکار برده ایم.

 

 


 

 

روش اول: آیت مداری

در شماره قبل بیان شد که آیات الهی، برای سخن گفتن با بندگان است. هریک از پدیده های خلقت، درس و عبرتی نهفته برای ما دارند.


درس امروز:


بند اول
در یک زمان مناسبی که ذهن کودک دلبند تان آماده شنیدن است، درس امروز را با پرسش هایی مانند "میخوای چی کاره بشی؟" شروع کنید و گفتگویی کوتاه در این باره با او داشته باشید.


بند دوم
سپس با نشان دادن تصاویری از کرم ابریشم، نخ یا پارچه ابریشمی و پروانه ، ذهن کودک را با این سه موجود ظاهرا بی‌ربط ، درگیر کنید و مراحل تبدیل کرم ابریشم به پروانه را برایش شرح دهید.
مناسب تر است  که پیش‌تر، تصاویر مربوط به آنها را با تلفن همراه، تبلت یا رایانه به کودک نشان دهید.


بند سوم
حالا زمان آن رسیده است تا آیت و حکمت پدیده کرم ابریشم را در قالب یک داستان به کودک بگوییم.


متن داستان :

                                                                                     من هم پروانه می‌شوم!

                                                                                           
کرم ابریشم تپل و زیبا، سرگرم غذا خوردن بود. راستش او خیلی پرخور بود؛ انگار این همه غذا می‌خورد، سیر نمی‌شد. هر وقت به او نگاه می‌کردی، می‌دیدی که تند و تند دارد غذا می‌خورد! هر که به او نگاه می‌کرد، فکر می‌کرد این کرم زیبا، حتماً چند روز گرسنه مانده است، که حالا که به غذا رسیده است، اینطور با ولع این برگ‌ها را می‌خورد! آخه غذای کرم ابریشم، برگ سبز درخت‌ها است. او با دست‌ها و پاهای زیادش، روی برگ راه می‌رود و از لبه‌های اون شروع به خوردن می‌کند تا اون برگ تمام بشود. بعد می‌رود سراغ برگ دیگر.
او فقط به برگ بزرگی می‌چسبید و به خوردن مشغول می‌شد، انگار دیگه هیچ کاری ندارد!

 


 
                                                                                                    ******

اما بالاخره یک روز به این نتیجه رسید که تا کی می‌خواهد فقط یک کار انجام بدهد! آن هم خوردن و خوردن و خوردن!
حالا این کرم زیبا، می‌خواست کار مهمی انجام بدهد، کاری که خیلی مهم باشد! کاری که او را مهم کند!  کرم، چه کار مهمی می تواند انجام بدهد؟


برای انجام کار مهم، او باید خودش مهم می‌شد! خب! برای مهم شدن خودش، چه کار باید می‌کرد؟ تصمیم خودش رو گرفت:


•    یکی این که باید ورزش‌کار می‌شد. یک ورزش‌کار مهم! مثلاً یک فوتبالیست مهم که همه‌ مردم به او توجه کنند!
•    دوم این که باید هنرمند می‌شد. یک هنرمند مهم! مثلاً یک هنرپیشه‌ مهم که معروف باشد و همه او را ببینند.
•    سوم این که باید پول‌دار بشود. یک پولدار مهم! که بتواند همه چیز را بخرد! تا همه‌ مردم به او و چیزهایی که خریده است، توجه کنند.


این کارها را کرد، خیلی زحمت کشید تا بالاخره مهم شد، معروف شد و همه او را می‌شناختند. حالا او خیلی مهم بود.
اما یک اتفاق افتاد، چون مهم شده بود، خیلی خودش را می‌گرفت و خیلی مغرور شده بود، به هیچ کس احترام نمی‌گذاشت، اما توقع داشت همه به او احترام بگذارند! چون او خودش را مهم می‌دانست. اتفاقی که افتاد این بود که یکی یکی، دوستانش و بقیه‌ مردم از او دور شدند. دیگر کسی به او نزدیک نمی‌شد، او دور خودش یک پیله درست کرده بود، پیله‌ ای به نام غرور، به دلیل مهم بودن و معروف بودن خودش.
 

 

                                                                                                   ******

او زیبا، پرقدرت و قوی، پول‌دار، معروف و مهم بود، پس دیگر به کسی نیاز نداشت. به این دلیل بود که همه را از خودش دور کرد. او تنها شده بود، چون مغرور بود. پیله‌ خود دوستی و خود خواهی دور خودش کشیده بود.
بالاخره از این وضعیت، خسته شد،  گریه کرد و غصه خورد، پس یک تصمیم مهمی گرفت.


تصمیم گرفت از این زندان فرار کند. حالا باید این زندان را که اسمش پیله‌ خودخواهی بود، باید ‌شکافته می شد؛ خودش آن را ایجاد کرده بود، پس خودشم هم باید آن را می شکافت.
خب! این کار را  کرد. پیله را شکافت و بیرون آمد. خیلی زور زد تا از آن خارج شود. از تاریکی پیله به  فضای روشنی آمد.

آخی! راحت شد، آزاد شد، رها شد. پرید! چی؟ او که داشت زور می‌زد که از پیله بیاد بیرون، اصلاً متوجه نشد که حالا می‌تونه بپره؟! چه جالب! پرید، پرواز کرد. چه بال‌های قشنگی! چه زمانی  بال درآورد؟ نمی‌دانست. اما می‌دانست که حالا دیگر آزاد شده است و می‌تواند پرواز کند. او از خودخواهی خودش فرار کرده بود. او دیگر خودش را نمی‌دید. حالا پرواز می‌کرد، پرید و رفت روی گلزار. روی همه‌ گل‌ها پرواز کرد. از بالا همه چیز هم زیبا و هم کوچک بود. به همه کس و همه چیز نگاه کرد.
فریاد زد: خداجان، ممنونم! می‌توانم پرواز کنم، رها بشوم. دیگر فقط خودم را دوست ندارم، بلکه همه را دوست دارم.

 


 
                                                                                                    ******

عصر شد. غروب شد. بعد آسمان تاریک شد. بال زد و رفت تا نوری دید، نور یک شمع بود. دور نور شمع، پرواز می کرد. خیلی خوشحال بود که توی این تاریکی می‌تواند دور  نوری پرواز کند.
یادش آمد وقتی کرم بود و روی برگ بود، آسمان که تاریک می‌شد، او توی تاریکی می‌ماند.


یادش آمد وقتی که توی پیله بود، همه جای پیله تاریک بود. اما حالا که پروانه شده، روزها در روشنایی خورشید روی گلزار زیبا پرواز می‌کند و شب‌های تاریک  دور شمع روشن. او دیگر خوشبخت بود، سبک بود، راحت بود و می‌پرید. آزاد بود، آزاد از خودخواهی. خدا را شکر.


                                                                                   

                                                                                              پایان داستان

     

توجه داشته باشید که روند شدن(صیرورت) کرم ابریشم تا پروانگی، در حقیقت آیت 3 مرحله اصلی از زندگی انسان است. کودکی – جوانی – پیری.


لازم است در میان تصاویر نشان داده شده به کودک، تصاویری از سه انسان کودک و جوان و پیر، به ترتیب زیر نشان داده شود:


بلافاصله بعد از پخش تصاویر کرم ابریشم = تصویر یک کودک


در حین تصاویر مربوط به شفیرگی و پیله = تصویر یک جوان


و در میان تصاویر پروانه ها = تصویر یک انسان پیر.


با این کار، به صورت غیر مستقیم حس ترس از پیر شدن که امروز دامن گیر همه جوامع بشری ست، رفع می شود. نیت ما این است تا کودک پروانگی را که در صورت داشتن عمر زیاد، در مرحله میانسالی یا پیری انسان صورت می گیرد را هدف خود بداند و نه سبب فرسودگی.
در انقلاب اسلامی شاهد بودیم که یک پیرمرد 70 ساله چگونه یک جهان را دگرگون نمود. کودک ما باید بداند که پیری، نه دوره ضعف و فرسودگی است بلکه اتفاقا زمان بروز همه آن چیزی ست که یک عمر او در خود پرورانده است.

بند چهارم
به انتهای درس امروز رسیدیم. در اینجا، نوبت عبرت گرفتن از این پدیده است.


به کودک خود بگویید:


« ببین پسرخوبم / دختر گلم!  چه خوب است که آدم ها کرم نمانند ؛ تا له یا کشته شوند. چه خوب است که آدم ها وارد دوره پیلگی شوند؛ اما اگر همانجا بمانند خفه می شوند. آدم ها باید از دوره‌ پیلگی بگذرند و پروانه شوند. خداکند که من هم پروانه بشوم...»


نباید به همین سرعت تحول کودک را انتظار داشت. اما امروز شما یک چشم انداز در دل کودک خود باز کرده اید. به او یاد داده اید که از روبه رویی با مشکلات ترسی نداشته باشد و خود را گم نکند. بلکه سرش را بالا بگیرد و لحظه های دشوار را به گوهرهای گرانبها تبدیل نماید و طبق فرموده امام صادق علیه السلام، کودک در دوران بعدی زندگی خود، سخن امروز شما را به یاد می آورد.


منبع: strategistkids.ir

گردآورنده: مطهره مطیعی (کارشناس کامپیوتر)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۹/۰۹/۲۸
سمیرا عبداله زاده

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی